یاد گرفتهام از هرچیزی برای خودم دلخوشی بسازم، از بودن آدمها به هر طوری، از نبودن آدمها هم، از حال خوشم، از بد حالیم، در هر چیزی میگردم و یک دلخوشی هرقدر کوچک میکشم بیرون و با پونزی چیزی میزنمش روی دیواری که جلوی رویم است، از همین خورده دلخوشیها خنده میسازم برای خودم، گریههایم را فرو میبرم با همینها حتی، حتی همین که قدرت این کار را پیدا کردهام هم دلخوشم میکند. خیال پردازی هم نمیکنم دیگر که مبادا تهش بخورد در بُرجکم و مبادا لاکی بسازم و بچپم درونش و به خودم بد و بیراه بگویم، آدمِ بد و بیراه گفتن به عالم و آدم نیستم، همیشه خوده خرم را مقصر هرچیزی میدانم، شاید برای دیگران رو تُرش کنم گاهی هم اما همین روی تُرش هم تنبیه خودم باشد شاید که با تنهایی حالش را جا بیاورم، دیگر خیالبافی را نبوسیده حتی گذاشتهام کناری برای خودش و خودم بدون هیچ خیال و شاید هم بدون هیچ آرزوئی با همین خورده دلخوشیها سَر میکنم. سختتر اما بهتر و آرامتر پیش میرود همه چیز و اینها همه خوب است برای این روزهایم.
یه جای خیلی دور، اینجا که من هستم
انگار مریضم، جدا از این مریضیه کوفتی که چند روزه افتاده بجونم یه جوره دیگه هم مریضم، خیلی مریض، خیلی بدتر از اونی که خودم هم فکرشو میکنم حتی، هی میگم خوب میشم، هی میگم خوب میشی اما نمیشم، بدتر میشم، یهو از همه فاصله گرفتم، نمیدونم شایدم بقیه از من فاصله گرفتن، دقیقشو نمیدونم، فقط میدونم دورم، خیلی دور از همه،، از همه، هیشکی نیست که باشه، که نزدیک باشه، که باهام باشه، حتی هیشکی نیست که دروغی باشه، این دروغی بودن هم شاید خیلی وقتا بد باشه، اما الآن برای من دروغی بودن یه نفر هم خوبه، اینقدر مریض! اینکه حتی فیلم بازی کنه که هست، که هست که حداقل بهش بگی سلام من خوب نیستم تو چطوری؟ هیشکی نیست، حتی هیشکی نیست که بگم خو امروز که دلم میخواد برم بیرون با اون برم، وقتی میخوام برم بیرون باید بشینم فکر کنم کی هست که باهاش برم بیرون، یا کی هست اصلن که بهش بگم میتونی با من بیایی بیرون و خب در نتیجه هم هیشکی نیست هیچوقت. تنها بودن از نظر رابطه و اینجور مزخرفات برام عادت شده اما این مدل تنهایی مریضم کرده، یه مریضِ بدحال!
رویا
دیگر بوسیدنت در خواب هم، برایم رویایی شده است دست نیافتنی
امیدی که فقط امید است و بس
همین جا در کناری مینشینم
تا شاید باد تکه های باقی مانده از من را به سوی تو روانه کند
تکه های باقی مانده از منی را که هیچ وقت به تو اثبات نشد
امید عبثسیت اما هست
نشستم تا بادی در جهت تو بوزد
هرچند که بادآورده را باد هم میبرد به یقین
اما با باد آمدن و رفتن بهتر است از هرگز نیامدن و نبودن و …
امید است دیگر، هرقدر هم بیهوده اما هست
راستی، چرا تا من کناری پیدا کردم برای نشستن دیگر هیچ بادی خیال وزیدن ندارد انگار؟
پ.ن : شعر نیست، جملاتم همینقدر بریده بریده بودند.
در پی آرامش
سرم را بر زانوان نبودنت میگذارم بلکه دستی با نوازشش آرامم کند
مانده یک ریشه در من
از همه زیبایی برگ و بار احساساتم چوبهای خشکی مانده زیر برف زمستانیای که اگر آفتاب کمی دیر برآید شاید دیگر بهار را به خود نبیند
لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
وز پی دیدن او دادن جان کار مـن اسـت
شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز
هر که دل بردن او دید و در انکار من است
ساروان رخـت به دروازه مـبر کان سر کو
شاهراهیسـت که منزلگه دلدار من است
بـنده طالـع خویشم که در این قحط وفا
عشق آن لولی سرمست خریدار من است
طبلـه عـطر گـل و زلف عبیرافشانش
فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است
باغـبان همچو نسیمم ز در خویش مران
کاب گلزار تو از اشک چو گلنار من اسـت
شربـت قـند و گلاب از لـب یارم فرمود
نرگـس او که طبیب دل بیمار من اسـت
آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخـت
یار شیرین سخن نادره گفتار مـن اسـت
همه حرفشان فقط این بود
ببین، فلانی چقدر تو را دوست دارد
اما
هیچکس نخواست بداند که من
چقدر چه کسی را دوست دارم