همین جا در کناری مینشینم
تا شاید باد تکه های باقی مانده از من را به سوی تو روانه کند
تکه های باقی مانده از منی را که هیچ وقت به تو اثبات نشد
امید عبثسیت اما هست
نشستم تا بادی در جهت تو بوزد
هرچند که بادآورده را باد هم میبرد به یقین
اما با باد آمدن و رفتن بهتر است از هرگز نیامدن و نبودن و …
امید است دیگر، هرقدر هم بیهوده اما هست
راستی، چرا تا من کناری پیدا کردم برای نشستن دیگر هیچ بادی خیال وزیدن ندارد انگار؟
پ.ن : شعر نیست، جملاتم همینقدر بریده بریده بودند.