انگار مریضم، جدا از این مریضیه کوفتی که چند روزه افتاده بجونم یه جوره دیگه هم مریضم، خیلی مریض، خیلی بدتر از اونی که خودم هم فکرشو میکنم حتی، هی میگم خوب میشم، هی میگم خوب میشی اما نمیشم، بدتر میشم، یهو از همه فاصله گرفتم، نمیدونم شایدم بقیه از من فاصله گرفتن، دقیقشو نمیدونم، فقط میدونم دورم، خیلی دور از همه،، از همه، هیشکی نیست که باشه، که نزدیک باشه، که باهام باشه، حتی هیشکی نیست که دروغی باشه، این دروغی بودن هم شاید خیلی وقتا بد باشه، اما الآن برای من دروغی بودن یه نفر هم خوبه، اینقدر مریض! اینکه حتی فیلم بازی کنه که هست، که هست که حداقل بهش بگی سلام من خوب نیستم تو چطوری؟ هیشکی نیست، حتی هیشکی نیست که بگم خو امروز که دلم میخواد برم بیرون با اون برم، وقتی میخوام برم بیرون باید بشینم فکر کنم کی هست که باهاش برم بیرون، یا کی هست اصلن که بهش بگم میتونی با من بیایی بیرون و خب در نتیجه هم هیشکی نیست هیچوقت. تنها بودن از نظر رابطه و اینجور مزخرفات برام عادت شده اما این مدل تنهایی مریضم کرده، یه مریضِ بدحال!