اسفند! این ماهِ دوستداشتنیِ لعنتی، ماهی که با همه خوبیها و دوستداشتنیهایش برایم دلگیرترین ماهِ سال است.
اسفند! این ماهِ دوستداشتنیِ لعنتی، ماهی که با همه خوبیها و دوستداشتنیهایش برایم دلگیرترین ماهِ سال است.
نه آنقدر زنانگی دارم که به چشم بیایم و احساسات لطیف کسی را به خود جذب کنم تا برایم شعری، داستانی، ترانهای چیزی گفته باشد مثل خیلی از شماها و نه آنقدر قدرت به اصطلاح جنس لطیف نبودن را به طور کامل، همین است که هیچ وقت خاص نبودهام نه برای کسی نه برای خودم هم حتی، یک نفرم که هرچه هم تلاش میکند دور شود از همه خاطراتش اما باز هم در خاطراتش زندگی میکند، در تمام خاطرات خوبش با اویی که دوست داشتهاش و دوستتر میداردش، هیچ وقت برای هیچکس جز اویی که باید تمام و کمال نبودهام حتی شاید برای خودم هم، با تمام خاص نبودنهایم، با تمام معمولی و عام بودنهایم علاقهای خاصتر از همهی شماها و آنهایی که دَم از علاقه و عشق و دوست داشتن میزنند دارم، عشق صدایش نمیکنم، همین دوست داشتن برایش تعبیر مناسبیست، دوست داشتنی که با همه عام بودنم خاص نگهش داشتهام.
قدم به قدم پیش میروم، آهسته آهسته، مثل گردو، شکستمِ بچگیها، آرام و با احتیاط جلو میروم مبادا پایمان روی هم بیفتد، کاش هرطور شده پایمان روبروی هم قرار بگیرد نه روی هم، باید خیلی خوششانس باشد آدم که اینطور شود، مگر نه؟