از لیلی و مجنون

ز آن دل که به یکدگر بدادند
در معرض گفتگو فتادند
این پرده دریده شد زهر سوی
وآن راز شنیده شد به هر کوی
زین قصه که محکم آیتی بود
در هر دهنی حکایتی بود
کردند به هم بسی مدارا
تا راز نگردد آشکارا
بند سر نافه گرچه خشک است
بوی خوش او گوای مشک است
بادی که ز عاشقی اثر داشت
برقع ز جمال عشق برداشت
کردند شکیب تا بکوشند
و آن عشق برهنه را بپوشند
در عشق شکیب کی کند سود
خورشید به گل نشاید اندود
چشمی به هزار غمزه غمّاز
در پرده نهفته چون بود راز
زلفی به هزار حلقه زنجیر
جز شیفته دل شدن چه تدبیر
زآن پس چو به عقل پیش دیدند
دزدیده به روی خویش دیدند
چون شیفته گشت قیس را کار
در چنبر عشق شد گرفتار
از عشق جمال آن دلارام
نگرفت به هیچ منزل آرام
در صحبت آن نگار زیبا
می بود و لیک ناشکیبا

کافه پیانو / فرهاد جعفری

راستی که چقدر باید خر باشد مردِ زن و بچه‌داری که تن بدهد به عشوه‌گری‌های یک دخترکِ مریض که دائمِ خدا تاپ‌های نارنجی و بنفش می‌پوشد و بخش‌هایی از بدنش را هم – که نظام بسیار اخلاقی جامعه‌ی اخلاقی ما مانع توصیف آن است – بیرون می‌اندازد بلکه به خیال خودش، از راه به دَرَت کند.

 

کافه چرا / جان استرلکی


لاک‌پشت حرکات خود را با حرکت امواج آب تنظیم می‌کند. همین که موجی از دریا به سمت ساحل و در جهت عکس حرکت او می‌آمد، او غوطه‌ور مانده فقط برای حفظ تعادل، باله‌های خود را به سرعت حرکت می‌داد و از جریان آب در جهت راندن به سمت اقیانوس نهایت استفاده را می‌برد. لاک‌پشت هرگز با امواج نمی‌جنگید و در عوض از آنها بهره می‌جست.‏

 

+ برای همین همیشه عقب می‌مانم.‏

داستان همیشگی/ گانچاروف 2 (شاید از نظر احساسی غلط اما تجربی درست)

عاشق و معشوق خیلی ساده یک جفت باطری‌‌‌‌‌اند که حسابی پر شده‌اند، بوسه‌ها برق را خلاص میکند و وقتی کاملا تخلیه شد، خداحافظ عشق! مرحله سردی شروع می‌شود.‏

هبوط/ دکتر شریعتی 2 (این سیاستمداران بی‌شکست)‏


کله‌ای را با سر تراشیده و پیشانی مُهر شده و ریش توپی دقیقا خط‌کشی شده و لب‌های غنچه‌ی کوچک و باریک و فرو رفته در ریش و شارب ساخته‌اند برای ذکر و ورد و صلوات و تلاوت و پیشانی پینه بسته ریخته شده برای سجده‌های طولانی مادام‌‌العمری و نافله‌ها و نمازهای صدرکعتی در دل‌های تاریک شب‌ها و در‌های نیم‌روشن سحرها، اما از دست‌پاچگی عوضی گذاشته‌اند رو گردن شارلاتان‌های مارگیر روباه صفت، زالو عمل، بوقلمون رنگ، جیب بُر، چشم‌بند بی‌رحمی …، برای نامی و نانی! این سیاستمداران بی‌شکست و تجار بی‌ورشکست!‏

داستان همیشگی/ گانچاروف 1‏ (شاید زن‌ها هم البته)‏

یک مرد درستکار هرگز درباره‌ی صداقت پیمانی که با یک زن بسته است شک نمی‌کند، اما بعدا خودش تغییر می‌کند، سرد میشود؛ چطور این اتفاق می‌افتد خودش هم متوجه نمی‌شود. این کار از روی قصد انجام نمی‌گیرد، و این به هیچ وجه کار رذیلانه و سرزنش آمیزی نیست. آخر طبیعت مرد نمی‌گذارد برای همیشه عاشق باشد؛ آنها که به عشق همیشگی و تغییر ناپذیر اعتقاد دارند درست مانند کسانی رفتار می‌کنند که چنین اعتقادی ندارند ولی یا خودشان درست این را نمی‌بینند و یا نمی‌خواهند قبولش کنند.‏