دیگران بی دیگران

تنها که میشوی دست و پا زدن و چنگ انداختن به این و آن دردی از دردهایت را دوا نمی‌کند، فقط خسته‌ترت می‌کند، تنهاترت می‌کند، بیشتر به‌ت ثابت می‌کند که هیچ کسی را نداری و این فقط تویی که برای خودت مانده‌ای. تنها که میشوی دست و پا نزن، آرام و ساکت در خلوت خودت بمان و زندگی کن و … و بمیر[نقطه تهِ قبر]

Advertisements

حسرت

هنوز هم موهایم در حسرت بازی با دستانت شب‌ها بی‌قراری میکنند.‏

رخ‌داد

روزها از پی شب‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و شب‌ها از پی روزها و می‌آیند و می‌روند همچنان هم، بی هیچ اتفاق جدیدی، همه چیز یکنواخت و تکراری، جوری که انگار از ابتدا هم تکراری بوده همه چیز، از اولش هم در همین loop بی‌نهایت افتاده بودیم شاید. در همه این تکرارها و تکراری بودن‌ها یک اتفاقی که رخ دادنش هرقدر هم بی سرانجام دلخوشت میکند، دلخوش به هرچیزی که در خودش دارد، چه خوب و چه بد، هرچه باشد! اتفاق است دیگر، رخ می‌دهد گاهی!‏

زندگی تعطیل

کاش زندگی هم مثل مغازه‌ها بود که در داشته باشد، قفل داشته باشد و کرکره، که هر وقت قرار بود تعطیل باشد، هر وقت میخواستی کسی نباشد و خودت باشی درش را دو قفلِ میکردی و کرکره را هم پایین میکشیدی و یک قفل بزرگ هم میزدی که یعنی آقاجان، دوست عزیز تعطیل است! مزاحم نشوید!‏

اما حیف، نه در دارد، نه قفل و نه کرکره!‏

هیچ و همه چیز

هیچ چیزی نشده، هیچ اتفاقی نیفتاده، فقط روز به روز به ترس‌هایم نزدیک‌ترم انگار، هر روز ترس‌های خیالیم جان میگیرند و یک به یک واقعیت میشوند و خراب میشوند روی سرم. همین، هیچ چیزی نشده، هیچ اتفاقی نیفتاده حتی این روزها، فقط ترس، ترس‌هایم، همین!‏

قصه …‏

خیلی وقت از زمان یکی بود و یکی نبودِ قصه ما گذشته و حالا مدت‌هاست قصه‌مان با یکی بود و آن یکی هم بود اتفاقا شروع میشود و اما فقط شروع میشود و میماند درجایش، سرِ همان یکی بود و آن یکی هم بود اتفاقانش میماند، ساکت و آروم، خیلی آروم، انگار که پای جلو آمدن ندارد از آن بیشتر، یک مکث ممتد … و این سکوت کش می‌آید …

عشق

مدت‌هاست نه دستم و نه ذهنم به نوشتن نمی‌رود، انگشتانم تاب عاشقانه نوشتن را نمی‌آورند دیگر، کم می‌آورم زیر برق چشمانت، انگشتانم باز‌می‌ایستند از نوشتن زیر تمام حس‌هایت، زیر تمام عاشقانه‌هایت و عاشق بودن‌هایت …‏

مرا همان عاشق سابق بدان که هر لحظه با نفس کشیدنت عاشق‌ترت شده این روزها